![]() |
![]() |
|
| در زندگی همیشه زخم هایی هست مثل وحید نجفی |
|
سلام
اول اینکه :
: تقدیم می کنم به خودش همینکه چشم ببندی که واقعا" باشی و باز چشم ببندی که واقعا" باشی به گوشه ای بروی طعم زاویه بدهی به جبر ِ هندسه ی شعر ، قافیه بدهی به جای گریه بخندی به روزگاری که ... تمام هستی خود را شنا سنا مه کنی بخوابي و وسط ِ خواب دست و پا بزني از عشق در بغل ِ بوسه هات جا بزني بخوابي و وسط ِ خواب ، تخته خوابت را ... بجو!؟نجو!؟بجوي قرص ِ اضطرابت را تمام ِ روز فقط در اتاق گريه کني هميشه منتظر اتفاق گريه کني و اتفاق / بيفتي و بشکني از خود... و نا اميد بگويي : خدا اگر مي شد ... اگر که درد از اين گريه تا عصب ... شايد اگر که عشق لبالب شود به لب ... اما هنوز منتظري که اگر.... ولي ... شايد ... اگر چه مطميني که کسي نمي آيد سوم اينکه : گاهي ميبينم خوشبختانه يا متاسفانه شاعراني هستندکه خواسته يا ناخواسته دست به تقليد هايي مي زنند که بهر حال مي تواند نشانگر نزديکي ماتريس ِ زيبايي ما با هم باشد به هر حال خود را مر کز نمي دانم و معتقدم شعر امروز مولد است و اين مسيله بسياري از سرايش ها را به هم شبيه کرده پس سعي کنيم اگر از رديف وزن قافيه و ساير المانهاي مشترک استفاده ميکنيم نوع نگاه خود را در آن پياده کنيم واصلن تيوري ها را در هنگام سرايش کنار بگذاريم تا هر کدام خودمان باشيم در لحظه ي سرايش . به معني ديگر ما هر چه قدر با تيوري ها و ايسم ها آشنا شويم به شاعرانگي ما کمک براي ما دروني شده باشد و اين دروني شدن در برخورد با نوع حالات روحي ما واقليماي ما خود را به گونه اي در شعر نشان دهد و ما دیگر در هنگام سرایش نیازی نباشد که به کتابها رجوع کنیم و بر طبق تیوری بسراییم .
چهارم اينکه : پر واضح است که کليد هاي داده شده ي درچهار پاره ي زير آن را از خيل عظيم شعرهايي که به خاطر سکه و جشنواره هاي موضوعي نوشته مي شوند جدا مي کند با ادا ناز هاي اطواري با گل و بوسه و لب و لبخند جنگ را توي پاچه ام کردند خوابهاي مرا به هم تر زد هي بودريار و عکس و آويني وسط ِ مرز ، زندگي با مرگ من هميني شدم که مي بيني چيدمان سکوت با فرياد دو تناقض که واقعيت داشت راديو با صداي تلويزيون جنگ هم واقعا " روايت داشت خشت در خشت هاي خرمشهر بوي تند مهاجرت ميداد بمب ها هي صعود مي کردند آسمان روي خاک مي افتاد من همآ غوش ِ سنگري بودم که به ديوار ها کمک مي کرد کوله پشتي تر از تو و بي سيم هي مرا روي موج ... شک مي کرد تانک ها توپهايشان پر بود وسط ِ اخمهات ، ابروهات اثر ِ خوني ِ من و انگشت - لاي جو گندمي، تنِ ِ موهات سمت ِ نارنجکي که پرتم کرد بين فرمول هاي در اثبات ماسک هايي براي در رفتن بوي شيميــــ ميايي از لبهات بمب ها روي صفحه خونم را ... با گل و بوسه و لب و لبخند صلح بودم که نا برادر ها جنگ را توي پاچه ام کردند
سلام يعني خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/28ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط وحید نجفی |
|
|
سلام
1 ـ 2 ـ اشق را با الف هم که می نوشتند / آ شقت می شدم پیش تر ها در ادبیات ما با عشاقی روبرو بودیم که سرنوشتی تراژیک داشتند . لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد و رومیو وژولیت ... . عشاقی که هیچ گاه به هم نرسیدند و این عدم وصل بود که به ما کلید هایی را برای کشف معنای عشق در آن دوران می دهد . در آن دوران عشق با ناکامی همراه بود و به معنای دیگر ماهیت عشق در نرسیدن بود . در عصر روشنگری بود که برای اولین بار عشاق کامران اجازه ی حضور پیدا کرد چرا که عشق در رابطه ی دو جنس نقش اصلی را بازی نمی کرد . نگرش اروتیکی به عشق در ادبیات ما کم نیست و نه تنها عشق به جنس مخالف که عشق به جنس موافق نیز جایگاه ویژه ی خود را داشته است . در شعر متفاوط امروز نیز این نگرش اروتیکی همچنان حضور داشته و دارد هر چند بسیار کم از آن صحبتی به میان می آید . پر واضح است که در بین ما حتا اگر اعتقاد به عشق - آنهم با رویکرد و نوع نگاه گذشته – داشته باشیم نیز این مسیله تنها یک بار اتفاق می افتد حال آنکه برخورد های اروتیکی بار ها و بارها در طول زندگی خود را به ما می نمایاند . در فیلم های چشم آبی ها هم می بینیم که برای نشان دادن عشق در فیلم هایی مثل پیانو ، پاک کن ، بی وفا، ملنا، قصیده ای برای جک و رز و ... نیز از حالات اروتیک استفاده می شود هر چند فیلم سازی چون کیشلوفسکی گاهی این دو ( عشق با نوع نگاه شرقی و عشق اروپایی اروتیکی ) رادر روبروی هم قرار می دهدو در تقابل این دو طرف عشق از نوع شرقی اش را می گیرد. ولی انچه است عشق تنها یک بازی ست . ( رجوع شود به فیلم فیلمی درباره ی عشق ) ( تیتر : سطری از شعر رضا صارمی ) 3 ـ وغزل ... و این هم غزل تازه یی و تو ضیح اینکه همیشه یک آدم جهان سومی وجود دارد که معشوقش را جز در لباس « را » نمی بیند و البته این اشکالی ندارد اگر فقط یک نفر باشد ... همینکه چشم به هم زد جهان بی خود را و جعبه ی کادو جشن بی تولد را .... سکوت طنازی، با تامل و تردید بدون واسطه یی از اگر که لابد ، (را)- به سمت گوشه ی گرد اتاق خود را برد همینکه خواست بخوابد ولی... نمی شد را! ... زمین نبود تو را در خودش بقبراند و ریخت روی زمین تف ترین تمرد را لباس زیر تراز قسمت خودش را کند ودید باید که خونخواهی پریود را... که پاک / می شدم از ساختار سازنده و می زدم به خودم این کلیشه ی مد را و ایستاد نشسته برابر مونولوگ وزنگ زد به خودش که صدای قد قد را ... که دانه... مهریه... دانه ... جهیزیه... دانه و بعد خوردن گوشی به محکم دیوار ... تو هیچ وقت نبودی نوشته ی هر گز ! تومثل کا ی جدا روی کاغذم خود - - را... تو هیچ وقت نفهمیدی عاشقت بودم و رفت جعبه ی کادو تولد خود را ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/12ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط وحید نجفی |
|
|
سلام درست زیر ِ پتو زیر آخرین سقـــفـــــ ِ شروع می شدم از گریه های بی وقفه به زودی به روز خواهم شد سلام یعنی خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/02ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط وحید نجفی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
متولد یک دی 56
کارشناس زبان و ادبیات فارسی اصلن چه فرق می کند که . که . که . بهتر است حرف از غزل باشد و بس . فرقی نمی کند چه بنویسی . وختی بیرون از سطر و کلمه به بن بست می رسی . یادت نرود وختی به این نتیجه می رسی که زندگی بیرونی واقعی نیست و به قول تهوع فقط وجود داری کلمه سطر بیت جای خوبی ست برای زیستن برای عشق ورزیدن به تما م کثافت کاری های وجودت . برای دوری از حضور ی که همیشه بوی گندش توی اینجاهای آدم می ماند . یادت نرود آدمها تنها از دور زیبایند وحواها از دور تر . بگذار کسان و ناکسانت تو را غلط فکر کنند . غلط بنویسند . تو خودت را درست بنویس . خلاصه دوستت دارم تا جایی که شاید به کشورم خیانت کنم اما به تو .؟ نه ........ سلام یعنی خداحافظ |
| پیوندهای روزانه |
|
امپراتور مجله ادبیات و هنر شمیم شب چشم های بارانی فرهود _شهر آفتاب آواز بی نقـطه و چند خط دیگر مانده به زمین برسیم... بگو سنجاقکم هستی چکامه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
|
Music box |
|
Music Video Picture Mobile Java codes |