تبليغاتX
غزل الف میم روز
در زندگی همیشه زخم هایی هست مثل وحید نجفی

سلام

 

"همانطور که باربارا کارتلند  گفته است من تو را دیوانه وار دوست دارم "

 

 

مانیتور/ساندویچ همبر/گاز/می زنم به سرم که توی بریک ...

توی چت اتفاق می افتم  ، نصفه شب در فضای نوستالوژیک

 

می روم رو  به سمت بی سمتی ، مست و لایعقل از توهم ذهن

زیر باران فیگور می گیرم ، عکس ، در رعد و برق چیک چیک چیک

 

مانیتور در تهوعی از عکس اعترافی عمیق تر را کرد  

: فعل -  برگشت  ازتعقل خود ، (مغزمفعول صحنه ی تحریک)

 

زد به خود در اتاق ساکسیفون گریه نه التماس یعنی نه

با صدایی که بعد وارو شد  بازی عاطفی ژیمناستیک

 

هیستریکی ترین دل دنیا با بلیطی که باطلم می کرد

عصبانی رژ لبش را خورد

                     ( زنگ زد به «فروید» در تـــ ـــر ا ــفیک)

 

و«د زاینی» که از تشنج گیج ،درسری لابلای سنگینی

لاغری های من که هی می گفت: لای دستان این موزاییک-

 

- قطر بازوی آدمی هستی که خودش را به اسکلت می زد

لای احساس ترس ، در «هیچکاک» ، دایناسور های کوچک ِ «کوبریک»

 

در تلاشی مضاعف از بیرون فکرکن آدم خوشی هستی

مثل یک مانکن قشنگ بشو ، صحنه ی بعد ی ات که در بوتیک ...

 

طرح سایبورگ های ممنوعه گام های گذشته در اکنون

پوشش قرن هیچمی بر تن با توجه به واژه ی لاییک

 

درک بی اختیار تنهایی خوانش متن زندگی در شکل

خنده ی واضح لبی غمگین، تسلیت دادن از ته تبریک 

 

مثل تزریق فردیت درجمع، پشت ِ احساس ِ خلسه ای ماندن

مثل رقصی که باله در پارتی ....لمس لامسه توی اوج موزیک

 

یا تماشای فیلم غیر مجاز ، کشتن یکنفر پر از دیروز

دادن نامه ای به دست خودت ، در لباسی که عاشق فیـــ  ـــزیک

 

وخت ِ باروت در دقیقه ی پر ، دوستت دارم و نمی فهمی

حس ِمحسوس ِ« عاشقت هستم» لحظه ی بی دلیل ِ در / شلیک

 

 

 

سلام یعنی خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/31ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط وحید نجفی | 

 

سلام

 

 

در پست قبل کامنت هایی رو از یاران همدل داشتم  که  مبنی بود بر تکرار شعرهام   در همدیگر و البته به تکرار رسیدنم که خود منکر این قضیه نیستم . شاید بایستی فرصت بیشتری به خودم بدم تا فضاهای بهتر و بیشتری تجربه کنه  اما نکته ای که به ذهنم رسید این بود که  دوربین های هر انسان در هنگام فعالیت مورد برخورد با هزاران تصویر در اطراف خود قرار می گیرد اما آیا تما م تصاویر را به خاطر می سپارند  ؟ جواب خیر  است . دوربین های ما تنها تصاویری را ضبط می کند ، تنها تصاویری را به خاطر می سپارد که بر پایه ی ناخودآگاه و خودآگاه فعلی  ما در درجه ی اهمیت 1 و 2 و 3 قرار دارند .  وختی شما منتظر تماس تلفن هستید  زود تر از بقیه افراد صدای زنگ تلفن را می شنوید . این نوعی از  برخورد ناخود آگاه ماست با اطراف ما . همچنین گاهی در جریان قتل های از پیش تعیین نشده قاتل درشرح لحظه ی قتل وضعیت مالیخولیایی را برای ما شرح می دهد  که به نظر او واقعیت دارد . در گیری های ذهنی روزمره ی ما اتفاقات افتاده  و نیفتاده ی  در گذشته و حال و شاید آینده ی ما سبقه ی ژنتیکی ما و پرورش های ذهنی دوره ی خورد سالی  ما هر کدام در ارسال و جذب تصاویر خاص اطراف ما به ناخود آگاه سهیم هستند . و اگر توجه داشته باشید این تصاویر در طول  زندگی اگر  تحولی صورت نگیرد همچنان یکنواخت  هستند . اما در شعر و البته  در طول  غزل هایی که در این بلاگ با اون ها روبرو بودید از این قضیه مستثنی نیستند . با مطالعه و تحقیق در پی بر خورد د یگر گونه ای با شعر هستم . و البته مطمینن این بلاگ  که  مثل وحید نجفی صادقانه دوستش دارم و غزل هایی که در بطن اون قرار دارند  -غزل هایی که حاصل دوران سیاه زندگی من هستند – همه و همه تجربه هایی هستند که در این بلبشو اگر نگیم مسکن،  تخلیه گر خوبی بوده اند .

 و اما در پست قبلی من  هم کامنتی به ظاهر جعلی گذاشته شده بود از طرف یکی از دوستان و البته بعد از نقدی  چند خطی  من در بلاگ ایشون ( که اگر ایشون با نحوه و لحن صحبت من در مورد شعر ها ی دیگران و خودم آشنا بودند بحث به جاهای  باریک تر کشیده نمی شد )  با عث جنجالهایی شد که در آف هام و حتا تلفنی  موجب رنجش هایی شد که .... بهر حال مطمینن بنده بدون در نظر گرفتن مشکلات شخصی  شخص  شخیص شاعر و همچنین بدون رعایت سن و دوران شاعرانگی ایشون و همچنین ظرفیت پذیرش  از طرف شاعر نقد می کنم .  چند وخته پیش یکی از خوش وختی های من در نمایشگاه  کتاب تهران دیدن دو دوست عزیز ( محمد ارثی زاد و شهرام میرزایی ) بود که هر چند مدت کوتاهی در کنار هم بودیم اما بی تعارف شعر خوانی ها و صحبت های  خودمانی خوبی با هم داشتیم . در مابین صحبت هامون  این بحث پیش اومد که خارج شدن از قالب ( اشاره به غزل : شکار لحظه ای دوربین که می چرخید ) – غزلی در پست های قبلی من – برای کسانی که تازه با قالب غزل آشنا شدن و تازه شروع به سرایش غزل کردن گول زنک است و دید اونها رو تا حدودی نسبت به قالبی که قرن ها عروس  شعر فارسی بوده و هست رو عوض می کنه و... اما من می خوام این نکته رو بگم که  دوستانی که تازه با عروض و قالب غزل آشنا می شن خیلی بهتر است متاثر از حافظ و مولوی و سعدی باشند تا از .... هر چند افراط در بی  ادعایی خود دلیل ادعاست  اما مثل پست های قبلی م تاکید می کنم که حقیر هیچ ادعایی نسبت به نوع غزلی که ( خیلی از دوستان اون رو غزل نمی دونن ) در این پست  و پست   های گذشته و آِینده بوده و خواهد بود و هست نداشته ندارم و نخواهم داشت .

صحبت آخر معرفی دوستی بود عزیز که بر عکس زادگاهم به اون علاقه ی قلبی خاصی دارم . دوستی که بی اغراق تعبیر قشنگ دوست داشتن است  .

       اشراق در بی شمسی   http://eshraghnameh.blogfa.com

 

 

 و اما غزل

 

گریز شد از متنی که مولفش را کشت

بدون نامزدی حلقه ای که در انگشت

 

بدون رقص در آتش گرفت  آینه را

نگاه  کرد به سمتی که چهره از زردشت

 

« کبود بود عزیزم تموم انگشتاش  »

وبا تمام وجودش نوشته ها را کشت

 

که بعد مغز خودش را بریزد از بیرون

اجق وجق بشود هی به ضرب ضربه ی مشت

 

دری در آینه / وا می شدم  به خاطر تو

که عشق معصیتی بود  از جلو از پشت

 

جنون سرعت بیش از حد مجاز ولی

گذاشت خرگوش مرده لاک را بر پشت

 

مولف از همه ی خود گریخت / از احساس

و متن : « پا شو عزیزم که وخته بوسه ی ماس »

 

و متن ، زیر لحاف کتاب ، خوابش برد

گریست حلقه به حلقه نگین بی الماس

 

من از درون به تو زنجیر می شدم اما

قرار جنسی تو با غریبه زیر لباس ...

 

چقدر رابطه ی ما قرار دادی بود

چقدر عشق به معنای دیگری «  دادا » س

 

نگاه تازه به دنیای هرج و مرج طلب

و جامعه که پراست از اساسنامه ی لب

 

جنون جنگلی لاک پشتی از سرعت

و توی آینه حرکت : عقب ، جلو به عقب

 

و سمت متن به جایی که بی مولف شد

و ذهن سوم راوی به سوی دیگر شب

 

از این دقیقه تمام اتاق  تاریک است ....

 

 

 

سلام یعنی خداحافظ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد یک دی 56
کارشناس زبان و ادبیات فارسی
اصلن چه فرق می کند که . که . که . بهتر است حرف از غزل باشد و بس . فرقی نمی کند چه بنویسی . وختی بیرون از سطر و کلمه به بن بست می رسی . یادت نرود وختی به این نتیجه می رسی که زندگی بیرونی واقعی نیست و به قول تهوع فقط وجود داری کلمه سطر بیت جای خوبی ست برای زیستن برای عشق ورزیدن به تما م کثافت کاری های وجودت . برای دوری از حضور ی که همیشه بوی گندش توی اینجاهای آدم می ماند . یادت نرود آدمها تنها از دور زیبایند وحواها از دور تر . بگذار کسان و ناکسانت تو را غلط فکر کنند . غلط بنویسند . تو خودت را درست بنویس . خلاصه دوستت دارم تا جایی که شاید به کشورم خیانت کنم اما به تو .؟ نه ........
سلام یعنی خداحافظ

پیوندهای روزانه

امپراتور
مجله ادبیات و هنر
شمیم شب
چشم های بارانی
فرهود _شهر آفتاب
آواز بی نقـطه
و چند خط دیگر مانده به زمین برسیم...
بگو سنجاقکم هستی
چکامه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
اسفند 1387
آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
پیوندها
سید مهدی موسوی
نشریه ادبی عروض
سایت ادبی آدم برفی ها
نشریه ادبی سپنج
زهره جعفرزاده
مهدی هوازاده
ترانه ی ما
زهرا معتمدی
شهرام میرزایی
میلاد عرفان پور
ترانه ایرانی
مریم حسینی
آرش علیزاده
حمید سهرابی
رضا محمدی
محمد ارثی زاد
سعید احمد زاده
علی اصغر کرمی
فرزانه احمدی
محمد طحانیان
علیرضا زاهدی
احسان الهی فر
وحید ضیاء
آزاده بشارتی
شب نامه
کابوس های شیطان در بهشت
خورجین بهانه ها
شیوا فرازمند
اسما شریف نژاد
حس اول
غزل محض
فاطمه اختصاری
شعر آستان
پساغزل
پس کوچه
آ ؛ تا......... ؛ یا / ( علیرضا آذر )
خاطرات کاغذی
پرانتز
رقص در سلول انفرادی
علیرضا کرمی
زهرا رئیس السادات
میدان های مغناطیسی
صدیقه حسینی
قلم خوردگی بوی عفونت واژه هاست
تورج بخشایشی
عمران میری
بهزاد بهادری
مسیحا ابو علی
زنی شبیه درخت
علی بهمنی
علیرضا عاشوری
سولماز برزگر
اینجا که آمدی می توانی خودت باشی
یک ساعت و نیم سپید
اجاق
منیر عسگرنژاد
آیدا دانشمندی
دیدگاه عربان
بهمن مهرابی
شاعرکوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Music box

Music

Video

Picture

Mobile

Java codes

Click here !