![]() |
![]() |
|
| در زندگی همیشه زخم هایی هست مثل وحید نجفی |
|
سلام
نکته ی اول : اول از خود و بعد از شما می پرسم .برای رسیدن به راههای نو و تازه چه باید کرد ؟ کریستف کلمپ اگر از جزایر و در یاها و اقیانوس های کشف شده نمی گذشت آیا امریکارا کشف میکرد ؟آیا برای یک شیمیدان یا فیزیکدان خوب شدن آیا نیاز نیست که از ابتدایی ترین مسایل فیزیک و شیمی شروع کنیم ؟در حیطه ی غزل بسیاری از دوستان را می بینیم بدون درک درستی از غزل و اصلن شعر وارد مقوله های پست مدرن و جنبش های آنارشیستی شده اند . چاقو را بایست زمانی دست گرفت که دست چپ و راست مان را تشخیص دهیم . گنجینه ی بزرگ ادبیات فارسی همچنان دارای گوهر های کشف ناشده ایست که با این وضعیت همچنان کشف نشده خواهند ماند . پیشنهاد میکنم برگردیم به عقب و از ابتدا شروع کنیم . نکته ی دوم : فرم تعابیر گوناگونی دارد که پرنداختن به آن صحبت را موجز تر می کند . غزل چارچوب مشخص خود را دارد اما جز این است که این قرارداد را خود بنا کرده ایم ؟ بنا براین هر قرار دادی که ما خود وضع کرده ایم قابل رد کردن است . اما خلاقیت تنها در بر هم زدن نرم ظاهری اتفاق نمی افتد . به هم ریختن نظا م غزل بایستی به همراه حسی باشد که تخریب بیت نتیجه بخش باشد یعنی که به وسیله ی یک حس در غزل دست به تخریب بیت بزنیم . تعمد خلاقه اگر منجر به تکنیک شود تنها یادکنکی ست که با هر سوزنی خواهد ترکید. یعنی نمی تواند از مرز کلیشه خود را برهاند .و این یعنی ساختن کلیشه های جدید و البته به عنوان سیاه مشق می تواند آن را کاری قابل قبول دانست و تنها این که یک تمرین تکنیکی باشد و لی به آن اوقات نابی که زیبایی در آن شکل می گیرد نخواهد رسید . نکته ی سوم: غزلی بود که به تعبیر دوستی نفس های آخر من هست . ترسیدم از بهشت جهنم به من رسید حوای سیب خورده ی آدم به من رسید من درخیال کشت تو بودم به وخت سهم از گیسوان گندمی ات کم به من رسید خندیدم و جهان به لبانت شبیه شد دنیا که آمدم لبی از غم به من رسید سقراط در تمام شبم استحاله شد ساقی شراب ریخت ولی سم به من رسید از حرف های خلوتیان معاشقه تنها تفاله های عزیزم به من رسید *** من در کلیشه ها به تو هی ختم می شدم در امتداد مرده ی بن بست به خودم : گفتم وحید مسخره ای باشم وشدم دقلک تراز قیافه ی بی شکلک خودم حالا ی بعد / راه به جایی/ فرو بکن توی لجن تمام خودم را فرو بکن حال مرا بهم بزن از پیش من برو چیزی نگو، ادامه نده ،عشق من برو دستم به سمت او که خدا / باز آفرید آری خدا، که چشم تو را ناز آفرید تیتر درشت اول هر روزنامه شد لبهای اعتراض مرا باز آفرید دست مرا گرفت و تکان داد و داد و داد یک عمر انتظار سپس باز آفرید شکل سفر به پای نفس ها م داد و بعد کفش مرا به جانب شیراز آفرید... ترسیدم از بهشت و مولف مرا نوشت ترسیدم از بهشت و کسی گفت : ( سرنوشت )
سلام یعنی خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/04/30ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط وحید نجفی |
|
|
سلام صحبت در باره ی فروید ( که برای خیلی کارشناس ها و فوق کارشناس های روان شناس ما کنار گذاشته شده) موکول شد به پست های بعدی تر .... در کامنت های پست قبلی دوستی سوال کرده بود در باره ی غزل روانی و... که جواب ندادم. چرا که هر گونه پاسخ و توضیحی به ایشون مساوی بود با وجود یک مانیفست ، که من خود صد در صد با اون مخالفم .اما میشه در باره ی حضور کلمه وزن زبان پریشی های اون فراروی های در قالب وخیلی چیز های اون توضیح داد که در یک پست و دوپست و ... نمی شه به اون پرداخت و بیشتر سعی می کنیم (استفاده از فعل جمع بخاطر این هست که برای عزیزان روشن شه هیچ گونه داعیه ای در این باره ندارم) و البته به هیچ عنوان هم نمی پذیرم از کسی که داعیه ی اون رو داشته باشه – چرا که هر لحظه امکان داره به لحاظ شرایط روحی و فضای خاص روانی اجتماع و شاعر اون و خیلی مسایل دیگه ، دیگه این نوع از غزل به سراغ نیاد - با ارایه ی غزل هایی از اون دست بهش بپردازیم . اینو هم بگم که شاید این سوال برای دوستان پیش بیاد که د این صورت هر کسی میتونه اسم غزل روانی رو روی هرغزلی که دلش خواست بزاره که باید بگم در این صورت جز بازی با کلمات کاری رو نخواهد کرد . غزل روانی درمتن خودش رو پیدا میکنه و لاغیر .... دیکتاتوری منو ببخشید و.... غزلی نه چندان تازه ... اما از یاد رفته : ...و خواست در برود با خودش سفر برود وجمع کرد جهان را که بی خبر برود اشاره کرد به اجداد خاک خورده ی خود که باز گاو بیاید دوباره خر برود فشار دادخودش را و هی توالت کرد که توی قعر سیاهی فشرده تر برود درخت ساکت وغمگین خود ش نمی دانست که باید آخر این قصه با تبر برود درون هندی یک فیلم با خودش رقصید و کات/ صحنه ی بعدی/ دو چشم تر برود دل از اسارت یک عمر بندگی بر گشت که عقل حوصله اش را/ دو باره سر برود سکوت توی روایت نشان غمگینی ست نشان اینکه عزیز دلت سفر برود و دست های تو را باد با خودش ببرد و بوسه ازلب و شیرینی از شکر برود لباس خنده به لبهای دیگران زیباست نخواه دلقکی ام خنده دارتر برود مرا ببخش که تصویر مضحکی هستم مرا ببخش که باید « وحید » در برود سلام یعنی خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/15ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط وحید نجفی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
متولد یک دی 56
کارشناس زبان و ادبیات فارسی اصلن چه فرق می کند که . که . که . بهتر است حرف از غزل باشد و بس . فرقی نمی کند چه بنویسی . وختی بیرون از سطر و کلمه به بن بست می رسی . یادت نرود وختی به این نتیجه می رسی که زندگی بیرونی واقعی نیست و به قول تهوع فقط وجود داری کلمه سطر بیت جای خوبی ست برای زیستن برای عشق ورزیدن به تما م کثافت کاری های وجودت . برای دوری از حضور ی که همیشه بوی گندش توی اینجاهای آدم می ماند . یادت نرود آدمها تنها از دور زیبایند وحواها از دور تر . بگذار کسان و ناکسانت تو را غلط فکر کنند . غلط بنویسند . تو خودت را درست بنویس . خلاصه دوستت دارم تا جایی که شاید به کشورم خیانت کنم اما به تو .؟ نه ........ سلام یعنی خداحافظ |
| پیوندهای روزانه |
|
امپراتور مجله ادبیات و هنر شمیم شب چشم های بارانی فرهود _شهر آفتاب آواز بی نقـطه و چند خط دیگر مانده به زمین برسیم... بگو سنجاقکم هستی چکامه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
|
Music box |
|
Music Video Picture Mobile Java codes |