تبليغاتX
غزل الف میم روز
در زندگی همیشه زخم هایی هست مثل وحید نجفی

 

سلام

لعنت به وحید نجفی که برای لمس کسانی که دوستشان دارد باید اجازه بگیرد .

لعنت به من که وختی می خوام بنویسم همه زخم های دنیا  جلوی چشام میان .

گرسنگی . فقر.  تبعیض . پیره زنی بی گذشته که هیچ مسکنی نداره و شبها توی پارک می خوابه وهی باید بشنوه که ....

خیلی وخته خودمو به روز نکردم و اصلن یادم رفته باید به روز شم .

در پست بعدی مطالبی در باره ی فروید خواهم نوشت   و خیلی حرفهای دیگه ....

دوباره یاد عمویادگارغم کردم / الهه جان هوس چای تازه دم کردم

 

  

یه کار روانی دیگه :

 

 

 

از هر چه عقده های نمی بایست تخلیه کن تمام وجودت را

پاشو بشین فرار کن اصلن از چشمان هر کسی که ربودت را

 

یا فرض کن که دهکده ای هستی با چند مزرعه که فقط گندم

جایی که حوریان مترسک رو پرسیده اند حد و حدودت را

 

اینجا به بعد جامعه مصنوعی ست شاید طبیعی است که بگذاری

جای اتاق خواب و در بسته تنهایی همیشه حسودت را

 

من حرف می زنم تو نمی فهمی من شعر می شوم تو شعورت را

آقا نشان نده که نمی فهمم شلاق های پشت کبودت را

 

دختر هجوم برفی نا مردی ست وقتی که مرد کوه و کمر باشی

در خواستگاری دفه ی بعدت فکر سقوط باش صعودت را

 

باران چقدر خواهر غمگینی ست بگذار پشت پنجره ات باشد

دیوار شیشه ای مرا بشکن تا حس کنم تمام وجودت را

 

تا حس کنم پرنده ی غمگینی آن روز ها هوای پریدن داشت

تاحس کنم سکوت هم آوازی ست تا حس کنم همیشه ی «بودت» را

 

من پشت خیس ِ پنجره ات هستم

باران همیشه خواهر غمگینم

لیوان و قرص های یکی دو تا

آقای دکتری که نمی بینم

 

سخت است اینکه خالق خود باشی

دیوانه وار عاشق خود باشی

 

سخت است در توالی هر گریه

تنهایی و سکوت و فرو پاشی

 

چیزی شبیه دیدن این مردم

از پشت عینکی به فراموشی

 

سخت است روح ساده  پذیرت را

این روز ها به جامعه بفروشی

 

شاید همیشه قسمت من این ست

پایان کار خالق خود باشم

در ارتباط شاهرگ و چاقو

دیوانه وار عاشق خود باشم

 

 

 

سلام یعنی خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 
 

سلام

 

 

فصل فصل امتحانات و درس هاو امتحانات همیشه زوری.البته خدا رو شکر که اگه  این ترم تموم یشه  که اگه بشه دیگه پشت سرمم نیگا نمی  کنم .

      

       و اما یه کار روانی ....

 

تصمیم می گرفت خودش را از از ارتفاع پرت کند بیرون

مانند یک کلمه که از کاغذ ، از ارتفاع پرت کند بیرون

 

بیرون ولی همیشه هوایی سرد انگشت های نرم تو را می خواست

حرف و حدیث های زنان هم که  لبخنده های شرم تو را می خواست

 

کبریت می کشید و نفس می زد

اصرار داشت  مثل همین الان

هی فکر کرد زلزله می آید

هی فکر کرد  که ،

 که

   زمین

     الان ...

 

تاریک شد تما م خودش را زن کبریت را گرفت در روشن

یک مرد چند شخصیتی یک روز کت کرد و دامنی که مرا لطفن ...

 

احساس پوچ در خلعی ممکن چیزی شبیه یک کودیین در تو

احساس می کنم  که خوشی یعنی : نبض مرا بگیر و برو گم شو

 

گم شو ببند پشت سرت حالا دروازه های رو به  جهنم را

دستان پینه بسته ی آهم را لبخند های باکره ی غم را

 

سنگینی دو پلک مرا فهمید دستی که هی به  پنجره می کوبید

حالی که خورده بود به هم را دید ... تف کرد توی آینه خود را دید

 

کبریت را کشید و از تقویم ...

تاریخ را گذاشت و در موزه ...

( تصویر بعد آدم تنهایی ، آرام در خجالت یک  کوزه )

 

کبریت ...در ادامه ی خود شاید

احساس کرده بود که می سوزی

احساس کرده بود تو را یک شب ... احساس کرده بود تو را روزی ....

 

*

 

از خواب چند ساله ی خود پا شد  ، اسپرم زیست شناسی پیر

در رختخواب خواب خودش خوابید با کرم زیست شناسی پیر

 

دکتر مریض مرد روانی شد ، ابروی اخم شد ، عصبانی شد

مارک همیشه معتبر الکل ، معجون عقل، خوشگذرانی شد

 

کبریت بعد تلخ جهان بودم

انگشت های روبه دهان بودم

مثل تهوعی که خودش را سارتر ...

مثل تهوعی که خودش را ...

( قورت )

...

 

**

 

در بوق ها و گور خیابانها با زنده های مرده قدم می زد

روحم که طور دیگری از انسان با شیخ با چراغ دم  می زد

 

از حافظیه سخت دلم پر بود ازخواجه ای که شاخه نباتم بود

از عشق از تمام چرندیات ، از تشنگی که آب حیاتم بود

 

حالا بریز چای که می دانم ، این حرفها نشانه ی خوبی نیست

کبریت های سوخته می دانند ، تاثیر اتفاقی تنها یی ست

 

 

سلام یعنی خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 

سلام

حلقه ی نامزدی عاقل عاشق می خواست

قصد از به روز شدن معرفی دو شاعر از خرم آباد بود و بعد هم غزلی که ...

 

http://charactershospital.blogfa.com/   مولود خزان

http://ager.blogfa.com/                       مهدی بیرانوند

 و اما غزل :

بوی تنهایی بر خواسته ای از بستر

شرط بندی دو تا آینه با یکدیگر

 

توی خمیازه کتابی که خودش را می بست

و کلاغی که به انگشت تو می گفت بپر

 

من کجا و تو کجا شاه و گدا تکراری ست

با خودش زمزمه می کرد و قدم می زد در

    در         

    کتابی که پس ازبسته شدن

                              بازنشد

                          چشمهایی که

                      مرا دوخته بودند به در

                              هیچ مگو

 من غلام قمرم غیر قمرهیچ مگو

 

مولوی بود که با شمس همآغوش نشد

تن ما بود که با لمس همآغوش نشد

 

 

ما پی بازی انگشت و کلاغی که پرید

از لبت حرف من و بوسه ی داغی که پرید 

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه

را می کشم اینطورکه یادم نرود:

 

 

خواستم حسرت یک عمر تو باشم که نشد  

استکان های شب خمر تو باشم که نشد

 

فلس بی فلسفه ی ماهی عیدم  شاهد

هر کسی را که در این بیت ندیدم شاهد

 

بگذر از باد که باران دل عاشق می خواست

حلقه ی نامزدی عاقل عاشق می خواست

 

سنگ بردار وبزن شیشه شکستن دارد

بوسه هم که الکی نیست ببین : (فن ) دارد

 

سر سپردند به تقدیر دو ماهی با هم

 دل سپردند دو تا کفتر چاهی با هم

 

آخر قصه به جایی نرسیدند ولی

باز بهتر به جدایی نرسیدند ولی

 

توی حبسیه دو تا آینه با هم ماندند

برزخی های بهشتی جهنم ماندند  

 

 

امیدوارم ببخشید اگر این پست به هر علتی بیروح و خشک هست

 سلام یعنی خداحافظ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/05ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط وحید نجفی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد یک دی 56
کارشناس زبان و ادبیات فارسی
اصلن چه فرق می کند که . که . که . بهتر است حرف از غزل باشد و بس . فرقی نمی کند چه بنویسی . وختی بیرون از سطر و کلمه به بن بست می رسی . یادت نرود وختی به این نتیجه می رسی که زندگی بیرونی واقعی نیست و به قول تهوع فقط وجود داری کلمه سطر بیت جای خوبی ست برای زیستن برای عشق ورزیدن به تما م کثافت کاری های وجودت . برای دوری از حضور ی که همیشه بوی گندش توی اینجاهای آدم می ماند . یادت نرود آدمها تنها از دور زیبایند وحواها از دور تر . بگذار کسان و ناکسانت تو را غلط فکر کنند . غلط بنویسند . تو خودت را درست بنویس . خلاصه دوستت دارم تا جایی که شاید به کشورم خیانت کنم اما به تو .؟ نه ........
سلام یعنی خداحافظ

پیوندهای روزانه

امپراتور
مجله ادبیات و هنر
شمیم شب
چشم های بارانی
فرهود _شهر آفتاب
آواز بی نقـطه
و چند خط دیگر مانده به زمین برسیم...
بگو سنجاقکم هستی
چکامه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
اسفند 1387
آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
پیوندها
سید مهدی موسوی
نشریه ادبی عروض
سایت ادبی آدم برفی ها
نشریه ادبی سپنج
زهره جعفرزاده
مهدی هوازاده
ترانه ی ما
زهرا معتمدی
شهرام میرزایی
میلاد عرفان پور
ترانه ایرانی
مریم حسینی
آرش علیزاده
حمید سهرابی
رضا محمدی
محمد ارثی زاد
سعید احمد زاده
علی اصغر کرمی
فرزانه احمدی
محمد طحانیان
علیرضا زاهدی
احسان الهی فر
وحید ضیاء
آزاده بشارتی
شب نامه
کابوس های شیطان در بهشت
خورجین بهانه ها
شیوا فرازمند
اسما شریف نژاد
حس اول
غزل محض
فاطمه اختصاری
شعر آستان
پساغزل
پس کوچه
آ ؛ تا......... ؛ یا / ( علیرضا آذر )
خاطرات کاغذی
پرانتز
رقص در سلول انفرادی
علیرضا کرمی
زهرا رئیس السادات
میدان های مغناطیسی
صدیقه حسینی
قلم خوردگی بوی عفونت واژه هاست
تورج بخشایشی
عمران میری
بهزاد بهادری
مسیحا ابو علی
زنی شبیه درخت
علی بهمنی
علیرضا عاشوری
سولماز برزگر
اینجا که آمدی می توانی خودت باشی
یک ساعت و نیم سپید
اجاق
منیر عسگرنژاد
آیدا دانشمندی
دیدگاه عربان
بهمن مهرابی
شاعرکوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Music box

Music

Video

Picture

Mobile

Java codes

Click here !