تبليغاتX
غزل الف میم روز
در زندگی همیشه زخم هایی هست مثل وحید نجفی

سلام

روز ها و شب های خوبی رو این چند روزه در تهران داشتم .خیلی از دوستان شاعری رو که از نزدیک ندیده بودم رو زیارت کردم .

در این پست با چند عکس از نمایشگاه و یه  روانی به روز می شم و ادامه ی صحبت ها باشد برای بعد

ضمنن بعضی از دوستان هم گله کردن که از طریق یاهو مسنجر نمی تونن به روز شدنشونو خبر بدن که من هم با هاشون موافقم و خلاصه بزار بر گردیم به روال همیشه ی هر روز ...بهر حال ....

ادامه ی عکس ها رو می تونید در قسمت ادامه ی مطلب ببینیت و...

و اما شعر روانی تازه ای از خودم :

 

ستاره ماه نه اصلن شراب نصفه شبی

شکنجه درد نه اصلن عذاب نصفه شبی

 

دروغ پشت دروغ از چه  است می بافی ؟

برو بخواب که حالت خرابه نصفه شبی

 

بخواب و خواب ببین  یک فرشته  هستی که ...

که خوب که زیبا که که که باز مستی که !

 

و مادر از سر شب  مثل برگ می ریــ .. ریخت

که باد شاخه ی او را شکست  دستی که ...

 

دوباره داغی تب  هی فشار های عصب

دوباره  خیسی دسمال مادر از سر شب

 

دوباره قرص  نه  یک هیچ بالباسی سرخ 

دوباره باز دوباره ...دوباره باز هی تب

 

نگاه کن ! حرکاتم عجیب تر شده اند

طناب کو بکشانیم کوه را در بند

 

و چند تن که یکی شان مرا کتک می زد

تو هی بخند عزیزم فقط بخند... بخند .

 

شبیه سگ شده ام این قبول امانه

فرشته ای شده ام شکل غول امانه

 

رسیده ام به توازن به  وزن مضحک شعر

مفاعلن فعلاتن فعول اما نه

 

نشسته شاخه نباتی که حافظی دارد

برای قافیه چشمان نافذی دارد

 

نشسته است و مرا گوش می دهد گلدان

کسی که تازه گل سرخ قرمزی دارد

 

و من که مثل مریضی روانی از دکتر

فرار می کنم از قرص ها که لیوان پر ..

 

فرار می کنم از هر کسی که فکر کنی

فرار می کنم از عاشقانه ی آجر

 

عبور می کنم ازباد و باد می رقصد

به شانه زخم تو با اعتماد می رقصد

 

درست مثل ته شاهنامه  می خوانی

که  بر جنازه ی روحم شغاد می رقصد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/21ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 
 

                                                                       سلام

 

در این پست با سه عنوان به روز شدم یاران همدل بخوانید و ....

 

1)   مطلبی در باره ی غزل روانی و....

2)   غزل تازه ای که ...

3)   مطلبی در باره ی پست مدرنیسم و سوء استفاده های ...

 

                                                           

 

غزل روانی واجازه ی  شاعری :

جـــواز شاعرانه یا اجازه ی شاعری  به معنی آزادی شاعر در ترک معیار های رایج زبا ن است که در کاربرد وزن و قافیه و مجاز وغیره ...   نمود پیدا می کند البته به ضرورت شعری و در محدوده های قابل پسند ذوق و تا جایی که شاعر زیاد از قواعد شعری  دور نشده باشد .

در شعر امروز این جواز شاعری با ظهور نیما و شعر نیمایی نمود بیشتری پیدا کرد چنانکه دیگر عدم  رعایت وزن و قافیه ها کاری ارزشمند قلمداد شد . این آزادی را شاعران گذشته و آینده و حال ما همچنان برای خود محفوظ داشته و خواهند داشت . اما شاعر امروز به واسطه ی جو جامعه و ورود فلسفه  به صورت تیوریک در شعرو درقالب انواع بازی های زبانی  شکست روایت چند صدایی وشکست راوی حضور اروتیسم در شعر (هر چند در گذشته البته به گونه ای دیگر وجود داشته اند  )  خود را محق تر از گذشته دانست و آزادی های بیشتر را نشان داد و خواهان شد که امروزه با حجم این آزادی ها در شعر ها با بازی های نحوی شکستن قواعد بازی و ورود کلمات و ترکیبات نا هنجار و ناهمگون (نسبت به تر کیبات شاعران گذشته ) (توجه داشته باشید منظور پیچیدگی که درشعر سبک هندی هست نیست )  و البته آشنایی زدایی که اولین بار فرمالیست های روسی به آن توجه کردند... آشنایی زدایی  در سطح زبان باعث شد انواع صداها و آواها و حتا سکوت و.. اجازه ی ورود پیدا کنند و  در نتیجه سدی شد برای فهم درست مخاطب چرا که به دلیل همراه بودن با فلسفه و روانی ات و دور بودن مخاطب از آن ....  و در سطح مفهوم منجر به ورود ایده ها و نظرات نوو نگرش از چشم اندازی متفاوت به دنیا شد که برای مخاطب امروز نا آشنا بود و در نتیجه ....    

بـهر حال در قالب غزل نیز نوعی آشنایی زدایی صورت گرفت که نمونه ی آن غزل بود و مثنوی که در یک شعر به هم می رسیدند و البته شعر هایی که از غزل به سپید ختم می شدند و یا بالعکس و یا شعر های علی عبدالرضایی که هر چند سطری یک  یا چند بیت استفاده می کرد و غزل هایی که انتها نداشتند و یا در ابتدا با با مطلع آغاز نمی شدند  . بهر حال تنها نامی که می شد بر آنها نهاد شعر بود . البته به شعر های متشکل شده از غزل + مثنوی . غزلمثنوی  و غزل + سپید غزلسپید می گفتندومی گویند  البته تغییراتی را که در ساختمان خوانش غزل( و گاهی نوع نگاه ) اتفاق افتاد که نام هایی را به نام فراغزل ، غزل فرم و غزل نو و... به خود گرفت  .

غزل بارها وبارها به علت محدود شدن شاعر به خاطر حضور قافیه و ردیف  و وزن مورد نا مهربانی  قرار گرفته  است و عزیزانی هم که به خاطر ارادت خاص خود به غزل قصد ارایه ی گونه ای نو به غزل را داشته اند شاید به بیراهه ای غزل را کشاندند که می بینیم  امروز در غزل آن روح عاشقانه و تغزل نیست. بعضا" با غزلی مکانیکی و ماشینی بر خورد می کنیم و یابا غزلی که  هنگام خوانش باید آنچنان مصرع ها را پشت سر هم خواند که  در حین خوانش دچار مشکلات تنفسی شویم به خاطر موقوف المعانی بودن آن .  اما کسی ادامه نداد ویا من آنقدر اطلاعاتم  اندک است که ... نمی دانم .

در این بین  همه در گیر مبارزه با وزن و قافیه و حذف ردیف و بازی های زبانی بودند و کسی توجه به قالب ها ی گذشته و حضور آنها را در یک غزل نکرد  و تنها غزل مثنوی بود که البته  آنهم با ترس و تردید . . .

تـــر جیع بند ، چهار پاره ، تر کیب بند ،رباعی ، دوبیتی، مثنوی ، مستزاد ، بحر طویل و.... همه توانایی حضور و  هم جواری با هم را داشتند و دارند . اگر دقت کرده باشیم  در مثنوی ما راحت تر از قالب غزل می توانیم حرفمان را بزنیم به خاطر باز بودن دست مان در استفاده از قوافی و ردیف . در چهار پاره راحت تراز مثنوی می توانیم عر ض اندام کنیم چرا که در مثنوی در چهار مصرع بایستی از چهار قافیه استفاده کنیم ولی در چهار پاره در چهار مصرع می توانیم از دو قافیه استفاده کنیم و البته یادمان نرود که ارتباط کلمات در گذشته و ریختن آن در قالبی به نام غزل برای خود اعتباری داشتنه است .. هر قالبی در گذشته ی ادبیات ما کارکرد های خاص خود را داشته است .

 

 در غزل روانی  می توانیم حتا از این قواعد پا را فراتر نهیم . جامعه ی امروز خواسته یا نا خواسته بستری را فراهم کرده که ما در زندگی عادی خود با تضاد ها پارادوکس ها و ....زیادی برخورد می کنیم .جامعه ای که سنت و مدرنیته در کنار هم و البته نه با تفاهم به زیست خود ادامه میدهند .

در غزل روانی (نامی که من برای آن  پیشنهاد می کنم ) وزن خاصی مد نظر نیست و هر گونه وزنی در آن می تواند ابراز وجود نماید . قرار دادن هر گونه حد و حدودی برای آن به روانی ت آن ضربه می زند .میشود گفت دچار نوعی هر ج و مرج است . مثال بسیار ملموسی بزنم که ما هنگامی که به کسی یا چیزی می رسیم که سالها آرزوی دیدار یا داشتن آن را داشته ایم نا خود آگاه تمام بر نامه ها  و حرف های از پیش تعیین شده را فراموش می کنیم و ...بگذریم ... وزن های دوری در این گونه از غزل کارکرد مهمی را می توانند ایفا کنند . چنانچه دو پست قبل حقیر با مطلع :                    

                        لحظه ی بی دقیقه و ساعت از خماری شتاب را بر داشت

                       خنده هایش بلند خندیدند عکس و دیوار و قاب را برداشت

این غزل در ادامه به این بیت می رسید که :

                       دست در اخم و تخم هایش کرد با تو و حافظیه عکس گرفت

                       فال خواجه حکایت شیراز  ... باد اما شراب را-

                                               برداشت –

                                     از من و سرنوشت من او را

                                     شاه  غول  چراغ  جادو را

                                                                          

                                      ابروانی   که   آخر  پیوند

                                     اخم هایی  که  آخر  لبخند

و بعد از آن به مثنوی تبدیل می شد البته نه با همان وزن . بلکه به صورتی که هر بیت مثنوی در آن یک مصرع از غزل را تشکیل می داد و خواندیم که در ادامه نیز به همان وزن دوری خود بر گشت بدون اینکه گوش مخاطب را آزار دهد . سعی می کنم با حضور خود  شعرو نمونه  در باره ی این نوع از غزل صحبت کنم چرا که خود تحت هیچ عنوانی نمی پذیرم که ابتدا  نوع نگرش خود را در غزل ارائه بدهم وبعد ازبواسطه آن  شعری ارائه بدهم .

نکته ی آخر اینکه این نوع از شعر ، چندان تازگی ندارد شاملو و نیما نیز این تجربه ها را داشته اند اما آن را جدی نگرفته اند و البته توجه داشته باشید که غزل در  مر کز آن قرار دارد و روح عاشقانه آن هم ....

 

مسیله ی دیگری که خواستم دوستان بدانند در مورد این وبلاگ ( غزل الف میم روز )بود .

اول اینکه خواهش می کنم دوستانی که به روز می شن از طریق یاهو مسنجر به من اطلاع بدهند. در غیر اینصورت اگر در کامنت هام خبر بدن بهشون  سر نمی زنم .

دوم اینکه در کامنت هام تنها بحث در باره ی شعر باشه و لاغیر .تا متقابل در وبلاگ شما در باره ی شعر صحبت کنم .

سوم اینکه در مورده شعر دوستانی که بهم لینک نمی دن و تنها برای زیاد شدن کامنتهاشون بهم سر میزنن باید بگم که ... وشرمنده شون خواهم بود .چرا که آنها را نخواهم خواند .

امیدوارم حمل بر خود ستایی نباشه و مثل خیلی دوستان نگن وحید مغروره و از این حرفا ...

                                        

                                 

                    شکار لحظه ای دوربین که می چرخید :

خدا بشارت انگور تازه را می چید

 

وحید پاشو عزیزم وحید پاشو ! هی!

(شبیه یکنفر از خود فرار می کردم)

 

                  شکار لحظه ای دور بین که می چرخید :

نمی شود گله کرد از زمانه ی عوضی

سکوت زن ته لیوان آب می رقصید

 

بریز قهوه برایم که دیرمان شده است

(علامتی سر سطری سپید شاعر شد )

 

                    شکار لحظه ای دوربین که می چرخید :

و چند وخته صدات از گلوم ... آب بخور !

 

سقوط هی کودئین ... خود کشی ، بفرمایید !

و خورد توی  خودش با قیافه ی تردید

 

کلک بزن به  همین راه رفته / را بر گرد

                    شکار لحظه ای دوربین که می چرخید :

 

سفر به روم به یونان به موزه ی تاریخ

زنی سفارش آشیل و پاشنه را می داد

 

و مرد واکسی افغان ، که فرچه مـــــی

                                       کــــــــ

                                        شیــــــــد

(شبیه شخصیتی باکلاس و جنتلمن )

                      شکار لحظه ای دوربین که می چرخید:

پدر بزرگ نفس های آخرش رازد

 

تمام کودکی ام حس نکرد این را ،  دید

سلام و فاتحه وبعد چند کوچه شهید

 

همیشه بستر تو  بوی یاس خواهد داد

                      شکار لحظه ای دوربین که می چرخید :

 

و من که توی ترافیک عاشقش بودم

و من که توی تصادف ....

 

بهار آمد و لبخند زد به ...؟ به....؟ به....؟ به... !؟

در هفت سن سکوتی همیشگی با عید

 

                      شکار لحظه ای دوبین که می چرخید :

تمام روز در آیینه گریه ات کردم

 

و پیرمرد جذامی فروغ را بوسید

         سفر به عمق درونش ادامه داشت ولی ...

                                شکار لحظه ای دوربین ؟

                                                                 نه نمی چرخید ...

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد یک دی 56
کارشناس زبان و ادبیات فارسی
اصلن چه فرق می کند که . که . که . بهتر است حرف از غزل باشد و بس . فرقی نمی کند چه بنویسی . وختی بیرون از سطر و کلمه به بن بست می رسی . یادت نرود وختی به این نتیجه می رسی که زندگی بیرونی واقعی نیست و به قول تهوع فقط وجود داری کلمه سطر بیت جای خوبی ست برای زیستن برای عشق ورزیدن به تما م کثافت کاری های وجودت . برای دوری از حضور ی که همیشه بوی گندش توی اینجاهای آدم می ماند . یادت نرود آدمها تنها از دور زیبایند وحواها از دور تر . بگذار کسان و ناکسانت تو را غلط فکر کنند . غلط بنویسند . تو خودت را درست بنویس . خلاصه دوستت دارم تا جایی که شاید به کشورم خیانت کنم اما به تو .؟ نه ........
سلام یعنی خداحافظ

پیوندهای روزانه

امپراتور
مجله ادبیات و هنر
شمیم شب
چشم های بارانی
فرهود _شهر آفتاب
آواز بی نقـطه
و چند خط دیگر مانده به زمین برسیم...
بگو سنجاقکم هستی
چکامه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
اسفند 1387
آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
پیوندها
سید مهدی موسوی
نشریه ادبی عروض
سایت ادبی آدم برفی ها
نشریه ادبی سپنج
زهره جعفرزاده
مهدی هوازاده
ترانه ی ما
زهرا معتمدی
شهرام میرزایی
میلاد عرفان پور
ترانه ایرانی
مریم حسینی
آرش علیزاده
حمید سهرابی
رضا محمدی
محمد ارثی زاد
سعید احمد زاده
علی اصغر کرمی
فرزانه احمدی
محمد طحانیان
علیرضا زاهدی
احسان الهی فر
وحید ضیاء
آزاده بشارتی
شب نامه
کابوس های شیطان در بهشت
خورجین بهانه ها
شیوا فرازمند
اسما شریف نژاد
حس اول
غزل محض
فاطمه اختصاری
شعر آستان
پساغزل
پس کوچه
آ ؛ تا......... ؛ یا / ( علیرضا آذر )
خاطرات کاغذی
پرانتز
رقص در سلول انفرادی
علیرضا کرمی
زهرا رئیس السادات
میدان های مغناطیسی
صدیقه حسینی
قلم خوردگی بوی عفونت واژه هاست
تورج بخشایشی
عمران میری
بهزاد بهادری
مسیحا ابو علی
زنی شبیه درخت
علی بهمنی
علیرضا عاشوری
سولماز برزگر
اینجا که آمدی می توانی خودت باشی
یک ساعت و نیم سپید
اجاق
منیر عسگرنژاد
آیدا دانشمندی
دیدگاه عربان
بهمن مهرابی
شاعرکوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Music box

Music

Video

Picture

Mobile

Java codes

Click here !