تبليغاتX
غزل الف میم روز
در زندگی همیشه زخم هایی هست مثل وحید نجفی

                           

 

                                             سلام

 

 

       

چقدر بی  تو غزل اتفاق  ممنوعی ست

 

قرار بر این بود در این پست ادامه ی مقاله  ی رضا صارمی رو داشته باشیم که به دلایلی مکول شد به پست های بعدی و البته امیدوارم این بدعهدی مارو همه ی دوستان ببخشین ...اما حالا شاهد دو غزل و صحبتی در باره ی ضمیر ِ من کش ِ «تو» در ادبیات خواهیم بود. پیش از شروع بد نیست اشاره کنم که یک : خوانش غزلهای گذشته خودم و فضای غزل های امروزم دلیلی شد برای نوشتن در باره ی« تو» و هیچ گونه دلیلی نیست که این حرفهارا بپذیرید از من ِ حقیرو دوم اینکه نگاهی بسیار کلی و گذارا به ضمیر دارم که مطمئنن به  کم سوادی من نسبت به ادبیات گذشته بر می گردد  و ...به هر تقدیر:

 

 

اگر بخواهیم به ادبیات گذشته ی خود نظری بیاندازیم «تو» با شروع شعر های رودکی به دنیا میآ ید اما با رودکی نمی میرد . و همینطور  می زید تا به ما می رسد و مطمئنن بعد ما هم خواهد زیست .اما باید دید که این ضمیر در قالب ها خود را چگونه معرفی می کند .در مثنوی یا جهت اندرزگونه دارد یا تعلیمی مثل مثنوی معنوی مولوی یا مثل شاهنامه حکیم بزرگ وارد بعد حماسی می شود . در ادبیات تعلیمی تو یا در دل یک قصه وجود دارد یا مبنایی که در آن تو بروز پیدا میکند توی مخاطبی  ست که مورد تخاطب قرار گرفته و موضوعیت پیدا می کند . در غزل اما « تو » بار ها و بار ها دچار نوسان می شود .یکی از خصوصیات غزل این است که ذهن را در ترددی دایمی  نگه می دارد بین توی مجازی و توی حقیقی –بین زمین و آسمان- حتی در آن من  هم نوسان پیدا می کند بین تواضع و غرور ...رفتاری که در بسیاری از غزل های حافظ ما با آن روبرو می شویم. اما در رباعی . در رباعی باید رجوع کنیم به خیام و ابوسعید ابی الخیر که «تو» در رباعی هایشان یک تقدس دور از دست دارد و البته در خوانش بسیاری از رباعی های گذشتگان با توی عاشقانه هم روبرو هستیم که لب جوی با جامی شراب ایستاده است و لبخند می زند بد نیست رباعی از سعدی را با هم بخوانیم :

                                                          یک روز به اتفاق صحرا من و تو

                                                          از شهر برون شویم تنها من و تو

                                                          دانی  که من و تو کی به هم خوش باشیم

                                                          آنوقت که کس نباشد الا من و تو

از کنار هم قرار گرفتن ِ من و تو در این رباعی که بگذریم  می بینیم که با مغازله ای زمینی رو برو هستیم

– البته اساتید می توانند بر داشت من ِ نوعی را ندیده بگیرند و از منظری دیگر به آن نگاه کنند- به هر حال رباعی هایی را هم که در امروز اکنون می شنویم تا آنجایی که من اطلاع دارم  از تو باهمین موضوعیت عاشقانه استفاده می کنند  .

این تمام خوانش ما از تو نیست در قصیده ی معروف  خاقانی  بنام دیوان مداین اگر اشتباه نکنم ....

  (هان ای دل عبرت بین  ....)

ما با تویی روبرو هستیم که دل است و تا آخر با او صحبت می کند .وحدت سبک را به هم می زند گاهی عراقی گاه خراسانی و گاه سبک هندی می شود . در ادبیات منوچهری و فرخی با ادبیات رادیکالی درباری رو برو هستیم که دایما" در حال مدح و پرستش صاحبان نان هستند .

تویی که در شعر نیما  اجازه ی حضور پیدا می کند تویی ست که مسیولیت اجتمایی بسیاری دارد با یک توی شهری روستایی که با قانون زندگی می کند در جامعه ای که یک مدرنیته ای افلیج در آن اتفاق افتاده است

مردم تحصیلات اکادمیک دارند به جای مکتبی ... مدرنیته در علم اتفاق می افتد و حتی در دور افتاده ترین روستا ها هم با حضور تلویزیون و نشان میدهد ...

با  حضور توی فرخی یزدی و نیما و ... می بینیم که دیگر توی صوفیانه و عارفانه و عاشقانه  از بین  می رود ( البته نه کامل) ...اصلا" قرار است تمام تابو ها شکسته شونددر این جا اروتیک می تواند خیلی جدی اتفاق بیافتد چون قصد تخریب هاله ای را دارد ه تا امروز مورد احترام  بوده ....در دنیای تکثر هر چیزی به اندازه فرصت وجودیش اجازه ی حضور دارد .دیگر هیچ عنصری در مقابل هیچ عنصری زانو نمی زند 

و آن را پرتش نمی کند . چرا که می تواند گفتمان  برقرارشود یعنی اگر اهرامی بنام تحکم قادر باشد من را به تو مرتبط کند این رفتار بر خلاف همه چیز هستی خواهد بود .  تو می تواند متکثر باشد و در هر چیزی و به هر گونه ای می تواند بروز پیدا کند .همانطور که تو در ادبیات می تواند وطن پرست باشد می تواند خاین  نیز باشد . خلاصه اینکه ما با محدودیت تو رو برو نبوده نیستیم و نخواهیم بود .

 

 

 

 

مطمینن  مطلب در باره ی تو  بسیار کلی    بررسی شد ..و خیلی از چهره های مطرح ....خب وقت کم و کم سوادی و  خیلی چیز های دیگر موجب شدند تا ....

 

 

اینها چقدر آدم را حسودو خود خواه می کنند

 

    و اما دو غزل که از فاصله ی زمانی زیادی از هم سروده شده اند :

 

 

 

 

 

برقص با من ِ ممنوعه ی ضمیر تو

برقص توی مه و دود و... بعد از آن گمشو

 

بزن به بیل، تراکتور به شخم خویش خودت

الاغ چیز نفهمم ، بزن به چاک و برو

 

ببوق توی ترافیک ِ شیک ِ آدم ها

تبر شو شاخه ی نازک به انتقام ِ درو

 

کتابخانه عقل مرا به آتش کش

برای گردن حافظ بیار داس ِ مه ِ نو

 

تو از حیات ِ پس از مرگ ِ ایل می آیی

من از شقیقه ی سرخ ِ بلوط با برنو

 

وحید نام ِ کسی بوده از ازل که منم

شناسنامه ی او خونی است ... اما ...تو ؟!

 

این نقشه را بخوانید با دلتان

 این غزل قدیمی ست و احتمالن مدت زمانی یک ماه طول خواهد کشید تا باز به روز بشم ... دانشگاه و کارو خیلی چیزای دیگه و البته ادبیات

 

دل اسیر اگر و ممکن و گاهی شاید

گاه اسیر ولی و حتمن و گاهی  باید

 

طعم ِ تلخی لب ِ دل را به خودش می خواند

گرم ِ آغوش ِ تو هر وقت به خود می آید

 

می سراید غزلی تن به تن ِ تنهایم

باد وقتی گره از پیر هنت بگشاید

 

ای که با موی تو مشکی شب یلدا شده است

چقدر واژه ی قرمز به لبت می آید

 

فال حافظ نگرفتیم و نگیر ای معشوق

حضرت عشق به جز عشق نمی فرماید

 

 

و در آخر  اینکه از خصوصیات بد ِ اخلاقی ِ من هس . همینکه مغرورم .  و اعتراف میکنم که تلخم .

از همین جا از دوستانی که در باره ی شعرشون با غروری کاذب و  با زبانی تلخ صحبت کردم عذر می خوام ..اما آیا از زبانی که جز تلخی نچشیده جز تلخی  انتظاری میره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من دیر به روز می شم اما همیشه بهتون سر میزنم ..

 

 

سلام یعنی خداحافظ

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/20ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد یک دی 56
کارشناس زبان و ادبیات فارسی
اصلن چه فرق می کند که . که . که . بهتر است حرف از غزل باشد و بس . فرقی نمی کند چه بنویسی . وختی بیرون از سطر و کلمه به بن بست می رسی . یادت نرود وختی به این نتیجه می رسی که زندگی بیرونی واقعی نیست و به قول تهوع فقط وجود داری کلمه سطر بیت جای خوبی ست برای زیستن برای عشق ورزیدن به تما م کثافت کاری های وجودت . برای دوری از حضور ی که همیشه بوی گندش توی اینجاهای آدم می ماند . یادت نرود آدمها تنها از دور زیبایند وحواها از دور تر . بگذار کسان و ناکسانت تو را غلط فکر کنند . غلط بنویسند . تو خودت را درست بنویس . خلاصه دوستت دارم تا جایی که شاید به کشورم خیانت کنم اما به تو .؟ نه ........
سلام یعنی خداحافظ

پیوندهای روزانه

امپراتور
مجله ادبیات و هنر
شمیم شب
چشم های بارانی
فرهود _شهر آفتاب
آواز بی نقـطه
و چند خط دیگر مانده به زمین برسیم...
بگو سنجاقکم هستی
چکامه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
اسفند 1387
آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
پیوندها
سید مهدی موسوی
نشریه ادبی عروض
سایت ادبی آدم برفی ها
نشریه ادبی سپنج
زهره جعفرزاده
مهدی هوازاده
ترانه ی ما
زهرا معتمدی
شهرام میرزایی
میلاد عرفان پور
ترانه ایرانی
مریم حسینی
آرش علیزاده
حمید سهرابی
رضا محمدی
محمد ارثی زاد
سعید احمد زاده
علی اصغر کرمی
فرزانه احمدی
محمد طحانیان
علیرضا زاهدی
احسان الهی فر
وحید ضیاء
آزاده بشارتی
شب نامه
کابوس های شیطان در بهشت
خورجین بهانه ها
شیوا فرازمند
اسما شریف نژاد
حس اول
غزل محض
فاطمه اختصاری
شعر آستان
پساغزل
پس کوچه
آ ؛ تا......... ؛ یا / ( علیرضا آذر )
خاطرات کاغذی
پرانتز
رقص در سلول انفرادی
علیرضا کرمی
زهرا رئیس السادات
میدان های مغناطیسی
صدیقه حسینی
قلم خوردگی بوی عفونت واژه هاست
تورج بخشایشی
عمران میری
بهزاد بهادری
مسیحا ابو علی
زنی شبیه درخت
علی بهمنی
علیرضا عاشوری
سولماز برزگر
اینجا که آمدی می توانی خودت باشی
یک ساعت و نیم سپید
اجاق
منیر عسگرنژاد
آیدا دانشمندی
دیدگاه عربان
بهمن مهرابی
شاعرکوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Music box

Music

Video

Picture

Mobile

Java codes

Click here !