تبليغاتX
غزل الف میم روز
در زندگی همیشه زخم هایی هست مثل وحید نجفی
 

                                                       

                              سلام

وختی ما در زبان دست به بازی می زنیم در فرا زبان کار میکنیم و از زبان گزاره ای روز مره خار ج می شیم و دراونجاست که ما با حس رو برو هستیم ... با خودم فک می کنم هنجار شکنی در زبان به چه قیمتی باید باشه ... این هنجار شکنی باعث گذر از فرم در کل کار میشه یانه ...و آیا در کنار اون باید معنا هم فرم خاص خودش رو داشته باشه ...البته در خوانش ما با اولین چیزی که سرو کار  داریم فرم کار هست و بعد سراغ محتوا می ریم ..اما باید مواظب باشیم به خاطر فرم محتوا رو قربانی نکنیم ...ویه چیزدیگه اینکه ما بهتره در کل با شعریت روبرو بشیم و یا در هر سطر یا پاراگراف با شعر رو برو باشیم ..دو غزل تازه دارم که البته از هیچ کدومشون هم راضی نیستم . وحق می دم به دل کسی نشینه ..

 

 

             1

 

زیاده از سر بازو گرفت خالم را

به هفت سین سکوتش تمام سالم را

 

کشید روی سرم در نوشت از تقدیر

چنانکه سیبه ای قهوانده بود فالم را

 

سکوته ای که پر از مخفیانه ی لب شد

که لب به بوسه به بوسه به حال حالم را

 

کثافتی که به احمق اشاره ام می کرد

وبعد زیپ دهانی که ...بست شالم را

 

همیشه توی لباسم پی خودم بودم

که این عجوزه ی ابتر گرفت حالم را

 

نه سیبه ای نه سکوتی نه مخفیانه لبی

بکن در این غزل عاشقانه قالم را

 

 

                 2     

 

رسیده ام به فضای مخی که دیوانه

بیا  "جمیله برقصیم " توی میخانه

 

بیا که از تو چه پنهان هنوز لبهایم

به یاد سرخی لب های توست...پروانه ؟

 

نوشته بود عزیزم ...نوشته بودم کی؟

( و داش آکل که به من گفته بود مرجانِِ ِ)

 

چقدر قایمکی توی عکس افتادیم

وبعد ماه عسل ...در میان ویرانه

 

شب از ستاره شمردن به خواب می رفتیم

و صبح روز عسل ، ماه ، پشت رایانه ...

 

چه عادتی ست که هی چرت و پرت...می بینی؟

که توی آینه لب قسمتی ست از چانه

 

دو باره یکنفر آمد سفید پوشم کرد

روانه می شوم اینبار هم به آن خانه

 

 

        

 

غزل جوجه اردک زشت  رو هم تقدیم می کنم به دوستی که از من خواسته بودن والبته یه غزل دیگه هم هس که ... در آخر منتظر  حرف های شما و نظراتتون هستم و ...و...و...خیلی چیزای دیگه...

                     ۱

گاه در باد و گاه در باران اتفاقات سیب می افتد 

قرعه ی انتخاب معشوقه بی گمان با رقیب می ا فتد

 

توی این قصه ی دراماتیک روح من آه روح تنهایم

مثل آن جوجه اردک زشتی ست که همیشه غریب می افتد

 

بر نمی گردم از خودم به خودم می زبانم به زر بیان قدیم

یاد ساقی و مطرب و ...ذهنم گاه یاد حبیب می افتد

 

می چپم توی گیج اقیانوس می شنایم که ناگهان اتوبوس

قلب یک کوسه ی خیابانی ...فکر کن ...توی جیب می افتد

 

بعد ازاین جوجه اردک زشتی در خیالش به یاد می آرد

با خودش گفته بود یک روزی اتفاقی عجیب می افتد

 

                          ۲

 

   نشان به آن نشان که رود ها برادران خونی منند

ستاره های هر شبت مرا به خانقاه ماه می برند

 

وصبح با پرنده های خانه قهوه می خورم و عصرها

رد پای کفش های تو مرا به سرزمین مادریم می کشند

 

آه با جنون قیافه ام عوض شده قبول می کنم ولی

لعنتی تر از تمام روزهاست چهره ام در به روی من نبند

 

این غزل اگر چه یک غزل نبوده از ازل به هر جهت 

گفته شد که لب شوی برای خند آه عشق من بخند  

 

 

                          سلام یعنی خداحافظ

 

 

                                      

+ نوشته شده در  جمعه 1384/05/28ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط وحید نجفی | 
       

 

 

سلام

 

 

باید یاد بگیرم بی هیچ حاشیه ای برم سراغ غزل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

و اما غزلی تازه

 

ستاره آمده و ماه  ، چشم شب روشن

بفرمنید که ما یک تنی م در دو بدن

 

ومیل هر چه که باشد نه ، جنسی اش خوش است

که چشم گرم ِ تماشادِ زیستن با زن

 

رقیق تر شده ام اعتراف باید کرد

بیار قیف حریفی پر از فرو رفتن

 

در آرزوی رسیدن به هیچ در پوچی

چه فیلسوف بزرگی ست مغز این کودن

 

خدا، زمین و زمان ، من ، فرشته ای ...که سقوط

فرا روایت یک متن ساده از بودن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/23ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 
 

                                                           بنام او

سلام حرفی تازه و صحبتی نیست جز غزلی تازه برای دوستی  که تنهاییهایش را با من می قسمتت

             اولین غزل: 

:...وناگهانه ای  آمد کسی تورا ترساند

:خدا مرا به زمینی که آه...تبعیداند

 

:به اقرا اقرا زبانت به واژه ها وا شد

:و شرمگاه مرا برگ های توپوشاند

 

:نخواستی که بخندی به گریه افتادی

:و گریه بودپس از اشکها مرا خنداند

 

:تمدنی که نمی خواستی که با شد شد

:و کارخانه مرا زیر پای خود ویراند

 

:به سینه قلب کشیدی به جای خالی عشق

:لبی به بوسه گرفتم که عقل را می راند

 

:لبی که سر به نوشتت کشید با تردید

:کدام گوش مرا زیر سیلی اش خوا باند؟

 

چه قدر لعنتی هستیم من ، جهان و تنهایی

و مادرم که مرا از رحم به بیرون خواند

      غزل تازه ی دوم

 

 

                                     

 

 

سلیده ام به سلیدن جذامی ام به جذام

بگو شفا به سیاهد چو مادرم به عزام

 

به ابن ملجم پشت سرت بگو خانم!؟

چه حالی ست نمازیدن تو با قطام

 

و حرف زن وسط آمد که سیب را چیدم        

که سیب حضرت معشوقه بود زن که سلام

 

نه من که آتش و کولی به رقص می آیند

به مرکزیت تو بردگانه با اهرام

 

شروع سفسطه ام با فروید زیر شکم

وناگهان غزلی باب حجتی که تمام

 

وبعد در لزجی از خودم فرو رفتم

فرو فرو تر از اوهام هام در اوهام

 

کدام فلسفه ناچاری مرا پوشاند

 کدام شب دهن از بوسه هام از لبهام؟

 

چنانکه حس تجاوز به خود مرا لمسید

و کرم ها به سرم ریختند با اقوام

 

به وقت جاذبه قطام از خودش می گفت

و سیب را نیوتن خورده بود موقع شام

        سلام یعنی خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/18ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 
                     بنام او

 

            سلام

به احترام ادبیات و دوستداران غزل امروز

 در دنیای صنعتی امروز که بافشار کلیدی کوچک می توان در خانه ی خود با دنیای بیرون ارتباط بر قرار کرد و همزمان با دوستی دور همصحبت بود . در دنیایی که وسایل ایجاد لذت و رفاهی به شدت در آن زیاد شده است به طبع آدمهای آن نیز از لحاظ توانمندی های روحی جسمی و حتی از نظر نوع برخورد با هم و اندیشه نیز مطمئنن تغییر کرده اند ادبیات چگونه جایگاهی در آن می تواند داشته باشد با نگاهی به ادبیات مشروطه در می یا بیم که شعر خود از در بار بیرون می آید و در کوچه و بازار به راه می افتد . خصوصیت بارز شعر دوران مشروطه(باتمام نقدهایی که بر آن است) بی شک این بود ه که فارغ از فقدان تماس با زند گی ست یکی ا ز مشکلات غزل مشروطه عدم تناسب و هم خوانی لازم بین محتوا و فرم است و شکل سنتی غزل با قدمتی هزار ساله تاب پذیرش مضامین صریح و خشن سیاسی و اجتماعی آن را ندارد و به نظر من بر می گردد به هدفی که شاعران آن زمان داشتند و شاید به نوعی بتوان گفت شعر در خدمت جامعه و اهداف انقلابی آن زمان بوده و علت بازگشت هم شاید این باشد .و حال با توجه به تهاجم فرهنگی که از بیرون کشور به وفور با آن روبرو هستیم و جامعه ای که مدرنیته را تجربه کرده ( البته در مورد کشور ما نه به آن صورت جامع)و همچنین وجود استرس ها و گسترش قشر متفکر و ادبیاتی ما آیا لازم نیست که ما در ارزش به مخاطب امروز نوع دید و حتی گفتمانمان را تغییر بدهیم . به نظر شما چرا غزل از قصیده به ما رسید ؟ چرا شعر نیمایی وسپید به وجود آمد؟ مگر نه اینکه مطالبات جامعه- جدای از کشف و شهود نیما و شاملو- ایجاب می کرد . مگر نه هدایت با بوف کوردریچه ای تازه بر ادبیات ما گشود تا سمفونی مردگان و پستی ....نوشته شوند . آیا به صرف اینکه تاریخ بیهقی وجود داشت محمود دولت آبادی نباید آن مادیان سرخ را می نوشت؟ هادی خوانساری و مهدی موسوی و میرزایی و دیگرانی که به غزل به گونه ای دیگر می نگرند می توانند خواجویی باشند تا از نو حافظی تازه از آغوش ادبیات بیرون بیاید . امید به روزی که دموکراسی در ادبیات و خصوصا" شعر رعایت شود و به جای فحاشی و بد وبیراه به هم ، همه و همه در سر بلندی ادبیات و ایران اسلامی دست به دست هم دهیم .

 

 

 و یه غزل تازه

 

شروع بحث های فلسفی ما ، نا تمام با بوسه

و آب های ساحلی فیل های عاج ، خونی از کوسه

 

قرار داد با خودم ِ من ، و طرح مسئله ی سنگ ها

به اعتراف کامو بعد قهوه ای که با تو ...توی پروسه

 

: بنوش !:نوش! ریزِریزِ تکه که ام کن بیا بیا آویز

مرا که خودکشی ِ نا موفقی ست در شماره ، معکو...3...

 

که بعد در سکوت بره هابه یک روانشاس می زنی 

و توی مغز تو کسی به فکر قتل خود / نمی رسد/ به بوسه

 

و تو به بحث های خودهنوز با فروید می دهی ادامه هی

به من بگو که عقدهای تو کجاست در کجای این پروسه...؟

 

که درفمی به نیست می رسم به هر چه هیچ بوده از ازل

و این غزل که ناتمام بحث های فلسفی ست

 

                              خونی از مرور کوسه ها و عاج ها...

                                              

 

سلام یعنی خداحافظ 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/05/13ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط وحید نجفی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد یک دی 56
کارشناس زبان و ادبیات فارسی
اصلن چه فرق می کند که . که . که . بهتر است حرف از غزل باشد و بس . فرقی نمی کند چه بنویسی . وختی بیرون از سطر و کلمه به بن بست می رسی . یادت نرود وختی به این نتیجه می رسی که زندگی بیرونی واقعی نیست و به قول تهوع فقط وجود داری کلمه سطر بیت جای خوبی ست برای زیستن برای عشق ورزیدن به تما م کثافت کاری های وجودت . برای دوری از حضور ی که همیشه بوی گندش توی اینجاهای آدم می ماند . یادت نرود آدمها تنها از دور زیبایند وحواها از دور تر . بگذار کسان و ناکسانت تو را غلط فکر کنند . غلط بنویسند . تو خودت را درست بنویس . خلاصه دوستت دارم تا جایی که شاید به کشورم خیانت کنم اما به تو .؟ نه ........
سلام یعنی خداحافظ

پیوندهای روزانه

امپراتور
مجله ادبیات و هنر
شمیم شب
چشم های بارانی
فرهود _شهر آفتاب
آواز بی نقـطه
و چند خط دیگر مانده به زمین برسیم...
بگو سنجاقکم هستی
چکامه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
اسفند 1387
آذر 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
پیوندها
سید مهدی موسوی
نشریه ادبی عروض
سایت ادبی آدم برفی ها
نشریه ادبی سپنج
زهره جعفرزاده
مهدی هوازاده
ترانه ی ما
زهرا معتمدی
شهرام میرزایی
میلاد عرفان پور
ترانه ایرانی
مریم حسینی
آرش علیزاده
حمید سهرابی
رضا محمدی
محمد ارثی زاد
سعید احمد زاده
علی اصغر کرمی
فرزانه احمدی
محمد طحانیان
علیرضا زاهدی
احسان الهی فر
وحید ضیاء
آزاده بشارتی
شب نامه
کابوس های شیطان در بهشت
خورجین بهانه ها
شیوا فرازمند
اسما شریف نژاد
حس اول
غزل محض
فاطمه اختصاری
شعر آستان
پساغزل
پس کوچه
آ ؛ تا......... ؛ یا / ( علیرضا آذر )
خاطرات کاغذی
پرانتز
رقص در سلول انفرادی
علیرضا کرمی
زهرا رئیس السادات
میدان های مغناطیسی
صدیقه حسینی
قلم خوردگی بوی عفونت واژه هاست
تورج بخشایشی
عمران میری
بهزاد بهادری
مسیحا ابو علی
زنی شبیه درخت
علی بهمنی
علیرضا عاشوری
سولماز برزگر
اینجا که آمدی می توانی خودت باشی
یک ساعت و نیم سپید
اجاق
منیر عسگرنژاد
آیدا دانشمندی
دیدگاه عربان
بهمن مهرابی
شاعرکوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Music box

Music

Video

Picture

Mobile

Java codes

Click here !